تبليغاتX
من و کمانی که به سویم کشیده زمان
فردا صبح میشم یه آدم شاد و خندون.
+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:33 |
"Dear Leonard,

To look life in the face. Always to look life in the face, and to know it for what it is. At last, to know it, to love it for what it is, and then to put it away. Leonard, always the years between us. Always the years. Always the love. Always the hours."

-Virginia

این جمله‌ی "خداحافظ خانم دالاوی"، آن سقوط و هیچ چیزِ دیگر.

---------------------------

Virgina Woolf -  Mrs. Dalloway


+ نوشته شده توسط آرام در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 3:16 |

سَری به کافه کافکا بزنید، دری وری هم می‌گوید گاهی، ولی کیست که نمی‌گوید؟!

مثلا اینجایش را دیوانه‌وار دوست دارم:


"سیگار را که آتش میزنم مثل هر باری که اینجا می آیم چشمم به کوه سنگی خیسی می افتد که روبرویم ایستاده. نوک قله اش همیشه خدا چند تکه ابر کوچک ولگرد که به گمانم بی پدر و مادر هم هستند برای خودشان زندگی میکنند. نگاهشان که میکنم دلم می گیرد. و آنقدر دلم می گیرد که نمی فهمم سیگارم کی تمام می شود."


+ نوشته شده توسط آرام در جمعه یازدهم فروردین 1391 و ساعت 16:18 |
1. چند سالی می‌شود که در سیستمِ پلیس راه مملکت ایران، استفاده از دوربین‌های پرتابلِ سرعت سنج، برای کنترل تخلفات رایج شده است.

فکر کنم تقریباً برای همه پیش آمده، درست در لحظه‌ای که فکرش را نمی‌کنی که سرعتی داشته باشی، نگاهت می‌افتد به عقربه‌ی سمت چپی، میبینی ای دل غافل صد و چهل پنجاه تا پر کرده‌ای، بعد با خودت می‌گویی: "خب کم‌کم کمش می‌کنم." حرفت که تمام شد میبینی یک دیوانه‌ای پریده وسط اتوبان، اول فحش می‌دهی، بعد که دقت می‌کنی میبینی با یک دستش تابلویِ "ایست" را به اهتزاز در آورده و باز هم جلو تر که می‌رسی درمی‌یابی که با دست دیگرش به شخص شخیص جنابعالی اشاره می‌کند.

راهنما، توقف سمتِ راست جاده، سپس با میمیک صورتی ناله‌گون دنده عقب می‌گیری.


2.عموماً اینجای قصه وابستگیِ مستقیم به اول شخصِ داستان دارد و جزئیات، هر بار متفاوت است.
ولی هر آنچه گفته شود و اتفاق بیافتد حول یک محور می‌گردد؛ **مالی.

مثلاً برای من با بیان دانشجو بودن و برای اکثرِ رانندگن با کلیشه‌ی مریض بودن بستگان درجه یک، می‌توان در ذهن ما وقع را شبیه‌سازی کرد.

بگذریم،
برسیم به آرگومانِ امروز.

دقیق نمی‌دانم حکایتش چیست، ولی همیشه بحث به جایی می‌کشد که یک افسرِ گند‌دماغ که از بنز هم پیاده نمی‌شود، واضح و بلند می‌گوید که مثلاً: "127 تا سرعت داشتی!" بعد شما یک لحظه جا می‌خوری که چرا سرعت را هفت-هشت-ده تا پایین برآورد کرده...بعد با اعتماد به نفس بیشتری ** می‌کنی و دست آخر طرف دلش برایت می‌سوزد و بیخیال می‌شود؛ یا ماشین را نمی‌خواباند، یا اگر از ابتدا فقط می‌خواست جریمه‌ات کند، مبلغ را کم می‌کند. کلّی تشکر می‌کنی و به محض تحویل گرفتن مدارک همچو بز کوهی می‌جهی پشتِ فرمان.


3. ماشین در حال حرکت است، دنده دو جا رفته. گردنت را چرخانده‌ای، ازروی شانه‎ی راست هنوز داری تشکر و ** می‌کنی. با وجود این که می‌دانی طرف صدایت را نمی‌شنود. بعد از طیِ مسافتی حدود دویست متر (بسته به این که تنها باشی/ با کسی باشی)، نیشت تا یک‌جایی باز می‌شود، بعد با خودت زمزمه می‌کنی/بلند بلند و مستانه بانگ می‌دهی، که: " *خل داشتم 140 تا می‌رفتم. "




باتم‌لاین:
دقیق نمی‌دانم حکایتش چیست که آن افسر سرعت را کم تر می‌گوید، چرا بیشتر نه؟
شاید دستگاه با خطای اندازه‌گیری تخمین می‌زند. شاید دستگاه جوری تنظیم شده که فقط کسانی که سرعتشان خیلی بالاست را نگه دارد. شاید سرعتت را کمتر می‌گویند که قبح تخلفِ تجاوز از سرعت مجاز ریخته نشود.

هیچ کس نمی‌داند چرا...

خواهش می‌کنم در زندگی فرض کنید از بین شاید‌هایی که پیشتر برشمردیم، شایدِ آخِر، علّتِ اصلیست.
اگر هم آن افسرِ برایتان مهم است، لطفاً دویست متر را بکنید دو کیلومتر.
با تشکر.

+ نوشته شده توسط آرام در شنبه پنجم فروردین 1391 و ساعت 0:47 |

یک. یک کوتیشن!

"وزن شادی‌های زندگی، همسنگ با غم‌هاست"




دو. سلّاخیِ یک کوتیشن

نصف سال رو کنکور گرفت، حدودای شهریور و مهر که بود، میدونستم تعداد حوادثِ امسال نصف سال‌های دیگه خواهد بود. نیز می‌دونستم که درد‌هاش همون‌قدر ثابت خواهد موند.

و لعنتی نصف نشد که نشد.


سه. بِهتِرین

شاید یک سال همین قدر کوتاه باشد.

بیت: اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت/باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود//


بهترین آلبوم موسیقی:  Angelo Badalamenti - The Straight Story OST اون گیتار، اون ویلون، اون چلو.

بهترین فیلم: Crimes & Misdemeanors که به نظرم بهترین فیلم وودی آلن هست.

بهترین کتاب:  Charles Bukowski - Pulp اون نور بنفش.

بهترین غذا: لازانیا، از مایه لازانیا تا پارکِ آسا، زیر قارقار کلاغ‌ها.

بهترین تجربه: رویای لویزان



چهار. یک کوتیشن!

“I have made this letter longer than usual, only because I have not had the time to make it shorter.” Blaise Pascal


+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 7:7 |


Calling all stations
Can anybody tell me, tell me exactly where I am
I've lost all sense of direction
Watching the darkness closing around me
Feeling the cold all through my body
That's why I'm calling all stations
In the hope that someone hears me
A single lonely voice


I feel the sensation disappearing
There's a tingling in my arms
And there's a numbness in my hands



Don't you know there's never been a moment
When I haven't had the thought
That everything that's dear to me
And is always in my heart
Could so easily be taken
And it's tearing me apart
Going over and over in my mind
I relive it one second at a time


And that concludes this month's special musical offer.

+ نوشته شده توسط آرام در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 1:19 |
کافی بود کمی نبیند.

کافی بود کمی بیخیال ارزش‌های خاک‌گرفته‌اش شود.

کافی بود کمی نا‌ اُقلیدسی بیاندیشد.

کافی بود کمی هوا از لای دندانهایش به داخل کشد و سپس با صدایی کرگدن‌وار، مردار همان هوا را از پره‌های بینی‌اش بیرون برانَد.

کافی بود کمی شل کند.




با این حال باز هم ایستاد، باز هم به بی‌سیاستی محکوم شد.
و باز هم خودش ماند و یک یلدای مالیخولیایی.



به این فکر می‌کرد که که ظرف این بیست و سه-چهار سال،
بر روی زمین،

و در میان آدمیان،

چیزی دردناک‌تر، نفرت انگیز‌تر و صدالبته شایع‌تر از تناقض ندید.


+ نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 و ساعت 1:41 |


گل یافته شد به دست من...

پوچ نشد...
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.
.
.
.
.
.
.
.
.

انتهای الکی.

+ نوشته شده توسط آرام در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 و ساعت 18:44 |



"   - مگر می‌شود کرگدن بود؟ قابل تصور نیست! "




اوژن یونسکو - کرگدن


+ نوشته شده توسط آرام در جمعه چهاردهم بهمن 1390 و ساعت 3:31 |

"تنها دغدغه‌ی طبیعت/خدا، وقتی کسی از طبقه بیستم یک ساختمان سقوط میکند،این است که تکه‌های بدن متلاشی شده‌اش را طوری به اطراف پرتاب کند که تکانه سیستم پایسته بماند."


از وبلاگ روسپیگری
+ نوشته شده توسط آرام در سه شنبه یازدهم بهمن 1390 و ساعت 3:34 |


Powered By
BLOGFA.COM